حکمرانیها میدانهاى مسابقت مردان است . [نهج البلاغه]
کل بازدیدها:----3073---
بازدید امروز: ----4-----
بازدید دیروز: ----2-----
آفتابگردان
 
 
  • درباره من
  • پیوندهای روزانه

  • آرشیو موضوعی
  • لینک دوستان من
  • لوکوی دوستان من
  • اوقات شرعی
  • اشتراک در وبلاگ

    نام:

    ایمیل:

     
       1   2      >
  • + منم که دیده به دیدار دوست کردم باز...
    نویسنده: آفتابگردان دوشنبه 30/2/1387 ساعت 2:2 عصر


      پنجمین شب بهار،پرواز،اشک،شوق،استرس...


      هفده ربیع؛مدینه النبی ...سحر...سلام مهربان...اشک،اشک،شرمندگی،خوشحالی ،اشک...
      بهشت .روضه،حس بهشت... پرش روح ! شا دی و شعف روح و جان،آن هم عمیق..!


     


    دل که آیینه ی صوفی است غباری دارد، از خدا می طلبم صحبت روشن رایی


     


    بقیع ... بغضی که تمام نمی شود و نمی ترکد !! بقیع، دنیا دنیا غربت...بقیع ... بوی یاس ...
    باورم نمیشد کجاست اونجا ...!
    چشم بر هم زدنی بیشتر نبود!
    حرفهایم تمام نشد...
    اشکهایم تمام نشد...
    "خود"م تمام نشدم..!
    شب وداع رسید و رفتیم پایین پله های بقیع،پشت سر مادر حضرت سقا بود و روبرو حضرت رحمت...
    چی بگم از این لحظات...؟! آستین به دهان میگرفتیم که صدای گریه مان بلند نشود که مبادا جمع مان کنند...
    غربت یعنی همین، گریه ی آهسته برای مادر بعد از 1400 سال ، هنوز ...
    مثل همان شب رفتنش .


     




    پشت ِ هر یاربّ تو لیبک ماست


     


    لبیک اللهم لبیک
    لبیک لا شریک لک لبیک
    ان الحمد و النعمه لک و الملک 
    لا شریک لک لبیک 
    یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک عمر،هر وقت صدات کردم زود ی خدایا جوابمو دادی: بله بله بنده من... حالا اگه بپذیری من اومدم به "بله بله مولا" گفتن ،پذیرایم باش .

    من ِ گدا و تمنای وصل او هیهات...


    تولد دوباره ای که با همه وجود حسش میکنی . می چرخی دور خود خدا ... لذتش تا عمق جانت میرود...
    زل میزنی به کعبه، یه صدایی تو گوشت هست که ولت نمیکنه. مدام تکرار میکنی تو دلت که " به مکه امدم ای دوست تا تو را بینم..."
    خیره میشی به درش، "خبری در راه هست"...
    به روزی فکر میکنی که "اقا" بهش تکیه میزنه..........
    .
    .
    اونجا هم رسید روزی که ندا رسید که بر بندین چمدون ها ! بر بستیم ! ولی با چه حالی بماند که فقط خدا داند...
    حالا چهل روز گذشته ، یعنی فکر کنم دقیقش 42روز...اما به چشم بر هم نزدنی نگذشت چون سخت گذشت و کسایی که رفتن میدونن این سخت یعنی چی...!



    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و حشرنا معهم


        نظرات دیگران ( )

  • + 9 روز مونده...
    نویسنده: آفتابگردان یکشنبه 26/12/1386 ساعت 1:28 عصر

    - چادر و مقنعه سفید


    مانتو و شلوار سفید


    کفش و دمپایی سفید


    .....


    از ذوقم روزی چند بار همه چی رو چک میکنم،اما هنوز بعضی چیزها مونده و از همه مهم تر یه دل سفید !


    -         یه روزی سه شنبه بود! نماز صبحم قضا شده بود...عین دیو دو سر از خونه زدم بیرون ! اعصابم از دست خودم داغون بود. کلاس های دانشگاه هم خیلی مزخرف بود و اعصاب هیچ کدوم رو نداشتم... اون روز چند بار پوستر تبلیغاتی شو دیدم. یه بنر بزرگ هم زده بودن وسط صحن، سبز بود که یه کعبه نشسته بود وسطش و یه بیت شعر هم زیرش جا خوش کرده بود:


           خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد........................آرزومند نگاری به نگاری برسد


    دلم قنج میرفت اما با خودم میگفتم به هر کی بده به تو نمیده!


    .- ساعت 3 رفتم سر کلاس.اصلا نمی فهمیدم استاد چی چی میگه.حواسم به قرعه کشی بود... 3:30 از کلاس زدم بیرون و بدو رفتم آمفی تئاتر مرکزی.تقریبا پر بود. همه تیپ بچه ای نشسته بود ! خلاصه یه جا پیدا کردم و نشستم به حرف زدن با خدا:خدا جان! من خودم میدونم لیاقت ندارم،اصلا ازت توقعی ندارم... فقط هوای دوستام رو داشته باش!


    -هنوز هم فکر میکنم به اینکه چقدر بی توقع رفته بودم؟...!


    -  قرعه کشی دخترا که شروع شد منم شروع کردم به "یا حضرت حجت " گفتن!


    - 1...2...3...نمی شناختمشون...یا حضرت حجت...8...9...10 طاهره ! وای ! از جام پریدم.دوست وروجک صمیمی و هم رشته ای خودم.سریع بهش زنگیدم و تا گفتم مشتلق...گفت اسمم در اومده؟ و گفتم آره ونفس نفس میزد و شوکه شده بود.با کلی قسم و آیه بهش قبولوندم که تو واقعا انتخاب شدی.هنو ز"خدای شکرت" گفتنم تموم نشده بود که اسم محبوبه رو خوندن،نفر 21 ام...خیلی خوشحال شدم...این بار حتی فرصت نکردم به محبوب بزنگم چون...خدایا؟ چی شنیدم ؟! اسم خودم ! نفر 24 ام...


    - یه لیست بلند بالا نوشتم برا دعا کردن ! 250 نفری شدن... خیلی ها هم دعاهای خاصی رو سفارش کردن.نمی دونم میتونم یا نه، مثل اونروز...


    - عین ابر بهار گریه میکردم،بی اختیار.خدائیش خدا مونده بودم تو خدایی ِ تو ! منو ؟ منو چه به این جاها؟! احساس میکردم قلبم داره از سینه ام میاد بیرون.حتی زبونم به شکر کردن باز نمیشد...


    خدایا اونجا بود که فهمیدم اصلا نمی شناختمت...


    -sms تبریک برام اومد- از فائزه،همن که همیشه میگه حساب کتاب خدا با ماها خیلی فرق داره-نگهش داشتم تا ساعت ِ اون لحظه یادم بمونه:4:18


    - شیشم اسفند فهمیدم پنجم فروردین می پریم...


    - پر پر زدنم هی داره تند و تند تر میشه... با n  نفر که قبلا اونجا رفتن حرف زدم، کتاب خوندم، وبلاگ ها رو زیرورو کردم...اما آروم که نشدم هیچ، مشتاق تر ومضطرب تر شدم.


    - اسم کاروانمون، کاروان نوره...با یه مدیر کاروان بانمک و باحال. الحمدلله


    - به استادم گفتم همه از لحظه ی تلبیه گفتن خیلی تعریف میکنند.گفتم از "لا لبیک " شنیدن میترسم.خیلی میترسم.خندید! گفت : فکر نمیکنی که خدا خیلی وقته که اولین "لبیک " رو گفته و دعوتت کرده؟!من گریه کردم.اون خندید!


    -شمایی که این پست رو خوند محتاج به دعای خیرت هستم...سال نو هم مبارکت باشد!


    - حلال کنید.


     


     


    التماس دعای فرج حضرت حجت ِ مهربان...


        نظرات دیگران ( )

  • + مرگ ... چه نزدیکه !
    نویسنده: آفتابگردان شنبه 13/11/1386 ساعت 5:25 عصر

    بسم الله الرحمن الرحیم


     


    یه چند روزی ایه که یه خاطره ای گیر داده به مخ من و ول کن هم نیس! خاطره ای از یه اتفاق ، که مطمئنم تا وقتی که تو عالم واقعیت اون اتفاق برام اتفاق نیفته از یادم نمیره(جمله رو نیگا!).البته این که الآن هی همش دارم بهش فکر میکنم و جلوی چشام رژه میره دو تا دلیل داره که اولیش به کسی مربوط نیس(!) ، دومیش هم اینه که به خاطر نزدیکی اردو جنوب بدجور رفتیم تو فاز جنوب و هی خاطرات سالهای پیش یادم میاد و یادم نمیره!  (الآن لابد داری میگی جونت در آد بگو چی بود؟!)باشه خب ، اما ممکنه که برا بعضی ها چیر خاصی نباشه یا بیخود باشه ولی اصلا مهم نیس(!) چون ما برا دل خودمون مینویسیم البته در راه خدا!)


    ... نمیدونم دوکوهه رفتین یا نه ، اگه رفته باشین حتما حسینیه گردان تخریب رفتین؛ اگرم نرفتین هم که الهی(!) دعا میکنم حتما برید(نیس که من مستجاب الدعوه ام!)


    پارسال ما شب اول-نصفه شب اول- راه افتادیم سمت حسینیه گردان تخریب، چون با راهیان نرفته بودیم و فقط یچه های امیرکبیر بودن حسابی خلوت بود و مزه اش بیشتر،آسمون صاف و پر ستاره و ستاره ها نردیک نزدیک ، جاده ی خاکی و سکوت و زمزمه-هر کی با یکی ! - با خدا ،با شهدا ،با امام زمان-روحی فداه- ،با خود ...


    این حالت ها که تعریف کردن نداره ، کاملا شخصیه و غیر قابل توضیح.


    خلاصه با یه حال خوبی رسیدیم حسینیه_ که یه ساختمون نصفه ونیمه است تو دل بیابون که چند تا موکت توش پهن بود و با چند تا فانوس روشن شده بود.


    راوی یه کوچولو برامون از بچه های گردان تخریب حرف زد؛ اینکه چقدر از جان گذشته بودن -خط شکن بودن و باید معبرها رو برا بقیه ی نیروها باز میکردن- توی همین راهی که ما رفته بودیم ، میرفتن و صدای نفس کشیدنشون هم نباید در می اومده یا اگه کسی تو راه زخمی میشده باید رهاش میکردن تا چیزی لو نره ...


    این حسینیه یه جورایی یه استراحتگاه محسوب میشده.


    اصل خاطره اینجاست که بعد از صحبت های راوی پاشدیم رفتیم چند قدمی اونطرف تر از ساختمون حسینیه، جایی که رزمنده ها گودال هایی مثل قبر کنده بودن واسه عبادت کردن که تو دید دشمن نباشند؛ توی هر کدوم یه فانوس روشن...


    کنار عبادتکده (!) ی شهدا رو کردیم سمت کربلا و یه سلام خدمت آقا عرض کردیم و مداح کاروان شروع کرد:


        نســـیمــی جان فزا مــــــی آید ......................................... بـــــــــوی کرب و بــلا مــــــی آید


    همه خیلی منقلب شده بودن صدای گریه ی بچه ها سکوت بیابون رو بهم زده بود،جایی که یه شبایی یه عده رزمنده حتی نباید صدای قمقه ی آبشون در می اومده یا حتی صدای ذکر گفتنشون...


    بودن اون قبرها ماها رو وسوسه میکرد...دلمون میخواست تجربه اش کنیم... بودن توی قبر!


    ...وقتی دراز کشیدم توی قبر-که البته مثل قبرهای واقعی تنگ نبود- سردی خاک تو همه ی سلول های تنم نفوذ کرد.یه آن دلم یخ کرد...ترسیدم.با اینکه میدونستم که نمردم با اینحال نمیدونم چرا انقدر میترسیدم و به شدت گریه میکردم  حس میکردم واقعا خیلی تنهام و هچکس نیست الا خدا...


    چشم باز کردم ،دوستام بالای سر قبر نشسته بودن و اونا هم های های گریه میکردن.حس کردم چقدر دورنـــــــــــــــد ... انگار من در اعماق زمین تنها مونده بودم...ستاره ها چقدر دور شده بودن...


    مداح داشت روضه ی حضرت رقیه سلام الله علیها رو میخوند...چقدر دلم تنگ شد...


    میخواستم از اون وضعیت بیام بیرون، اما عمیق بود به اندازه قد یه آدم - که تیر نخورن(!) - به کمک بچه ها اومدم بیرون.چادرم خاکی خاکی شده بود،بدنم یخ کرده بود ،دلم میلرزید...فکر نمیکردم انقدر بترسم.نشستم رو به کربلا و متوسل شدم به جگر گوشه ی سه ساله ی اباعبدالله...


    آه !


    چه خلوت خوبی بود . یه یاد مرگ حسابی که تا عمر دارم از یادم نمیره...!


     


    «به خدا سوگند این که میگویم بازی نیست، جدی وحقیقت است، دروغ نیست، و آن چیزی جز مرگ نیست، که بانگ دعوت کننده اش رسا، و به سرعت میراند. پس انبوه زندگان و طرفداران تو را فریب ندهند. همانا گذشتگان را دیدی که ثروت ها اندوختند و از فقر و بیچارگی وحشت داشتند و با آرزوهای طولانی فکر میکردند در امانند و مرگ را دور می پنداشتند، دیدی چگونه مرگ بر سرشان فرود آمد؟ و آنان را از وطنشان بیرون راند؟ و از خانه ی امن کوچشان داد؟... نه میتوانند چیزی به حسنات بیفزایند و نه از گناه توبه کنند!.»


                                                                                                                                            خطبه 132 نهج البلاغه  


     


    پ-نون: به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه ویژه نمائید: یه همایش مهدویت با عنوان صبح قریب با حضور اساتید ارجمند : آقایان شفیعی سروستانی ، دکتر عصام العماد (وهابی مستبصر) ، آیت الله بحرالعلوم میردامادی ، نادر طالب زاده و ... با موضوعات قابلیت های عاطفی انسان در مدیریت انتظار ، توطئه های رسانه ای و جایگاه مهدویت ، راهکارهای مقابله با حوادث آخرالزمانی و... در تاریخ 27 الی 30 بهمن از ساعت 12 الی 17 در دانشگاه ما (امیر کبیر ) برگزار میشود. منتظریم


     


        نظرات دیگران ( )

  • + همه حرف دلم ...!
    نویسنده: آفتابگردان سه‏شنبه 13/9/1386 ساعت 12:45 عصر

    السلام علیک یا امام الرئوف


                                   یا علی بن موسی الرضا  
    .......................................................................................

    حرف ها دارم اما...بزنم یا نزنم؟
    با توام،با تو!خدا را! بزنم یا نزنم؟
    همه ی حرف دلم با تو همین است که« دوست...»
    چه کنم؟حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
    عهد کردم دگر از قول وغزل دم نزنم
    زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
    گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
    کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
    از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
    دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم؟
    به گناهی که تماشای گل روی تو بود
    خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟
    دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
    بزنم یا نزنم؟ها؟بزنم یا نزنم؟


                                                          گلها همه آفتاب گردانند- قیصر امین پور


        نظرات دیگران ( )

  • + توضیحات با نون اضافه !!!
    نویسنده: آفتابگردان چهارشنبه 25/7/1386 ساعت 9:31 صبح

    السلام


    دیدم با اوضاع شلم شولبایی که من دارم فعلا نمیتونم بشینم عین آدم یه پست بذارم...از طرفی شاهد تماس های مکرر دوستان(ای بر دروغگو ...)بودم که کجایی و چرا آپ نمیشی و دلمون برات تنگه و...!!!...
    خلاصه برآن (!!!)شدیم تا لو بدیم اسممون رو از کجا الهام!!! گرفتیم.ضمن اینکه این کتاب رو معرفی کنیم تا خلایق بخونن
    و حالشو ببرن.
    التماس دعای فرج .
    (حالا پست پائینی رو بخونین)
    یا علی...


        نظرات دیگران ( )

       1   2      >

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • [30/2/1387- 2:2 ع] منم که دیده به دیدار دوست کردم باز...
    [26/12/1386- 1:28 ع] 9 روز مونده...
    [13/11/1386- 5:25 ع] مرگ ... چه نزدیکه !
    [13/9/1386- 12:45 ع] همه حرف دلم ...!
    [25/7/1386- 9:31 ص] توضیحات با نون اضافه !!!
    [25/7/1386- 8:55 ص] نورنوردی !
    [1/7/1386- 3:39 ع] معادله ویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــژه !!!
    [3/6/1386- 11:46 ص] با یاد تو آغاز میکنم یا دائم الطف
    [آرشیو شده ها]