بسم الله الرحمن الرحیم
یه چند روزی ایه که یه خاطره ای گیر داده به مخ من و ول کن هم نیس! خاطره ای از یه اتفاق ، که مطمئنم تا وقتی که تو عالم واقعیت اون اتفاق برام اتفاق نیفته از یادم نمیره(جمله رو نیگا!).البته این که الآن هی همش دارم بهش فکر میکنم و جلوی چشام رژه میره دو تا دلیل داره که اولیش به کسی مربوط نیس(!)
، دومیش هم اینه که به خاطر نزدیکی اردو جنوب بدجور رفتیم تو فاز جنوب و هی خاطرات سالهای پیش یادم میاد و یادم نمیره!
(الآن لابد داری میگی جونت در آد بگو چی بود؟!)باشه خب ، اما ممکنه که برا بعضی ها چیر خاصی نباشه یا بیخود باشه ولی اصلا مهم نیس(!) چون ما برا دل خودمون مینویسیم البته در راه خدا!) 
... نمیدونم دوکوهه رفتین یا نه ، اگه رفته باشین حتما حسینیه گردان تخریب رفتین؛ اگرم نرفتین هم که الهی(!) دعا میکنم حتما برید(نیس که من مستجاب الدعوه ام!)
پارسال ما شب اول-نصفه شب اول- راه افتادیم سمت حسینیه گردان تخریب، چون با راهیان نرفته بودیم و فقط یچه های امیرکبیر بودن حسابی خلوت بود و مزه اش بیشتر،آسمون صاف و پر ستاره و ستاره ها نردیک نزدیک ، جاده ی خاکی و سکوت و زمزمه-هر کی با یکی ! - با خدا ،با شهدا ،با امام زمان-روحی فداه- ،با خود ...
این حالت ها که تعریف کردن نداره ، کاملا شخصیه و غیر قابل توضیح.
خلاصه با یه حال خوبی رسیدیم حسینیه_ که یه ساختمون نصفه ونیمه است تو دل بیابون که چند تا موکت توش پهن بود و با چند تا فانوس روشن شده بود.
راوی یه کوچولو برامون از بچه های گردان تخریب حرف زد؛ اینکه چقدر از جان گذشته بودن -خط شکن بودن و باید معبرها رو برا بقیه ی نیروها باز میکردن- توی همین راهی که ما رفته بودیم ، میرفتن و صدای نفس کشیدنشون هم نباید در می اومده یا اگه کسی تو راه زخمی میشده باید رهاش میکردن تا چیزی لو نره ...
این حسینیه یه جورایی یه استراحتگاه محسوب میشده.
اصل خاطره اینجاست که بعد از صحبت های راوی پاشدیم رفتیم چند قدمی اونطرف تر از ساختمون حسینیه، جایی که رزمنده ها گودال هایی مثل قبر کنده بودن واسه عبادت کردن که تو دید دشمن نباشند؛ توی هر کدوم یه فانوس روشن...
کنار عبادتکده (!) ی شهدا رو کردیم سمت کربلا و یه سلام خدمت آقا عرض کردیم و مداح کاروان شروع کرد:
نســـیمــی جان فزا مــــــی آید ......................................... بـــــــــوی کرب و بــلا مــــــی آید
همه خیلی منقلب شده بودن صدای گریه ی بچه ها سکوت بیابون رو بهم زده بود،جایی که یه شبایی یه عده رزمنده حتی نباید صدای قمقه ی آبشون در می اومده یا حتی صدای ذکر گفتنشون...
بودن اون قبرها ماها رو وسوسه میکرد...دلمون میخواست تجربه اش کنیم...
بودن توی قبر!
...وقتی دراز کشیدم توی قبر-که البته مثل قبرهای واقعی تنگ نبود- سردی خاک تو همه ی سلول های تنم نفوذ کرد.یه آن دلم یخ کرد...ترسیدم.با اینکه میدونستم که نمردم با اینحال نمیدونم چرا انقدر میترسیدم
و به شدت گریه میکردم
حس میکردم واقعا خیلی تنهام و هچکس نیست الا خدا...
چشم باز کردم ،دوستام بالای سر قبر نشسته بودن و اونا هم های های گریه میکردن.حس کردم چقدر دورنـــــــــــــــد ... انگار من در اعماق زمین تنها مونده بودم.
..ستاره ها چقدر دور شده بودن...
مداح داشت روضه ی حضرت رقیه سلام الله علیها رو میخوند...چقدر دلم تنگ شد...
میخواستم از اون وضعیت بیام بیرون، اما عمیق بود به اندازه قد یه آدم - که تیر نخورن(!) - به کمک بچه ها اومدم بیرون.چادرم خاکی خاکی شده بود،بدنم یخ کرده بود ،دلم میلرزید...فکر نمیکردم انقدر بترسم.نشستم رو به کربلا و متوسل شدم به جگر گوشه ی سه ساله ی اباعبدالله...
آه !
چه خلوت خوبی بود . یه یاد مرگ
حسابی که تا عمر دارم از یادم نمیره...!
«به خدا سوگند این که میگویم بازی نیست، جدی وحقیقت است، دروغ نیست، و آن چیزی جز مرگ نیست، که بانگ دعوت کننده اش رسا، و به سرعت میراند. پس انبوه زندگان و طرفداران تو را فریب ندهند. همانا گذشتگان را دیدی که ثروت ها اندوختند و از فقر و بیچارگی وحشت داشتند و با آرزوهای طولانی فکر میکردند در امانند و مرگ را دور می پنداشتند، دیدی چگونه مرگ بر سرشان فرود آمد؟ و آنان را از وطنشان بیرون راند؟ و از خانه ی امن کوچشان داد؟... نه میتوانند چیزی به حسنات بیفزایند و نه از گناه توبه کنند!.»
خطبه 132 نهج البلاغه
پ-نون: به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه ویژه نمائید: یه همایش مهدویت با عنوان صبح قریب با حضور اساتید ارجمند : آقایان شفیعی سروستانی ، دکتر عصام العماد (وهابی مستبصر) ، آیت الله بحرالعلوم میردامادی ، نادر طالب زاده و ... با موضوعات قابلیت های عاطفی انسان در مدیریت انتظار ، توطئه های رسانه ای و جایگاه مهدویت ، راهکارهای مقابله با حوادث آخرالزمانی و... در تاریخ 27 الی 30 بهمن از ساعت 12 الی 17 در دانشگاه ما (امیر کبیر ) برگزار میشود. منتظریم!